میگن دشمن دشمن آدم ، دوست آدمه ! یعنی اگه بری با یکی که با دشمنت ، ضد هست بریزی رو هم میشه دوستت ! چون جفتتون یه نقطه مشترک دارید و اونم یه دشمن مشترکه !
طبیعت خیلی چیزها رو به آدم یاد میده ، البته اگه آدم چشمشو باز کنه و ببینه . قوانین طبیعت ثابتند و بازتاب اونها هم ثابت . در واقع زندگی هر کس ، مجموعه ای از بازتابهای قوانین طبیعت در حریم اون فرده و نقش اون فرد در تعیین سرنوشت خودش با انتخابی هست که داره ! که انتخاب کنه خودش رو در معرض کدوم جریان طبیعی قرار بده تا بتونه سرنوشت خودش رو رقم بزنه .
طبیعت واقعاً میتونه معلم فوق العاده ای برای بشر باشه . رفتارهایی که از انواع و اقسام جانوران بروز پیدا میکنه و رفلکس طبیعی اون رفتارها میتونه با خیلی از رفتارهای انسانی تطبیق پیدا کنه و در نتیجه رفلکس نهایی رفتار انسانی هم با توجه به تطابقش با طبیعت قابل پیش بینی باشه !
آدم ها از قدیم الایام از رفتار دیگر موجودات درس میگرفتند و این درسها رو هم به نحوی بیان میکردند . مثلاً با ادبیات و خصوصاً ضرب المثل ! مثل همین که دشمن دشمن آدم دوست آدمه ! مثال بارز طبیعی این ضرب المثل رو هر روز داریم تو دانشکده میبینیم !! و این مثال هم چیزی نیست جز این یکی دوتا سگی که ظاهراً خیلی خوشحال دارن هر روز تو دانشکده خط میزنن !! و البته هیچ کاری هم ندارن جز اینکه اگه گربه دیدن یه سرویس اساسی بهش بدن !! در نتیجه میبینید که گربههای دانشکده ستاره سهیل شدن و دیگه نمیتونن مثل قدیما پر رو بازی در بیارن ! یعنی اگه من خودم با چشم خودم نمیدیدم که کباب سلف رو انداختن جلو گربه و ایشون هم اصلاً به خودش زحمت نداد که پاشه بره حداقل یه تست بزنه بفهمه ما داریم چی میخوریم ، اینو نمینوشتم ! واقعاً دیگه هم از نظر شخصیتی خیلی پررو شده بودن ، هم از نظر تعداد خیلی زیاد . به هر حال باید یه جوری جلو اینا رو میگرفتن ، که البته گزینه خوبی رو انتخاب کردند که مصداق همون ضرب المثله هست . رفتن با دشمن گربهها دست به یکی کردن و نتیجه هم داد !
گاهی وقتا خیلی خوبه آدم به جای کارای بیهوده روزمره ، یا حتی کارای باهوده (!) مثه درس خوندن بره راز بقا نگاه کنه و به رفتارهای جونورهای مختلف دقت کنه . مطمئناً درسای خوبی میتونه بگیره !
زیاده عرضی نیست . تا بعد ، شاد باشید ...
اگه بری تو یه بازار و به 360 درجهی زاویهی دید اطراف خودت چشم بندازی احتمال اینکه در هر درجه از زاویه دیدت یه جنس چینی ببینی خیلی بالاست ! چند سالیه که جنسای چینی به شدت با زندگی نه تنها ما ، بلکه تمام مردم دنیا اخت شدن و به معنای واقعی هم هیچ راهی برای کنار زدن اونها نیست . بالا بودن تولید و کاهش سود مورد انتظار اونها و از همه مهمتر مدیریت قوی سردمداران چینی و پشتکار مردم این کشور باعث شده که اونها الآن به یکی از سه قدرت بزرگ دنیا تبدیل بشن و به احتمال خیلی بالا تا نسل بعد آقای دنیا خواهند شد ! و این برای ما خیلی دور از ذهن و عجیب و غریبه که چطور یه کشور با بیش از یک میلیارد نفر جمعیت و بدون منابع تحت الارضی قابل ذکر ، اینجوری نبض دنیا رو به دست گرفته ، در حالی که ما با هفتاد میلیون .... بگذریم !
چینیها آدمها (و شاید هم رباتهای انسان نمای) فوق العادهای هستند ! تا اونجایی که من شنیدم در حال حاضر ، خونهی هر چینی یه واحد صنفی یا یه کارگاه کوچیکه که داره یه محصولی رو تولید میکنه . مثل هلندی ها که خونهی اکثر اونها یه گلخونهی کوچیکه . محصولات تولیدی توی خانههای چینی ها ، در نهایت یا خود محصولاتی هستند که همهی مردم دنیا از اونها استفاده میکنند یا جزئی از این محصولاتند . چینیها کار آفرینی رو جزیی از تار و پود خودشون کردن ، قانون مداری رو یاد گرفتن تا بتونن با بیش از یک میلیارد هم وطن خودشون به خوبی کنار بیان و زندگیشون رو اونجور که باید و شاید اداره کنن و مهمتر از همه تأثیر خودشون رو روی دنیاشون بزارن .
صنعت چین بیش از اینکه یه صنعت مولد باشه یه صنعت مقلد هست . صنعتی که به راحتی هر چه تمام تر و بدون هیچ گونه وجدان دردی ، کپی برابر اصل میگیره ! حتی گاهی وقتا از چند محصول کپی میگیره و همه رو تو یه محصول نهایی قرار میده و به عنوان یه محصول جدید عرضه میکنه و جالب اینجاست که اکثر اوقات با قیمتی پایینتر از هر کدوم از اون محصولات اصل اولیه ! یه ایرانی حق داره وقتی که میشنوه یه جفت کفش چینی ممکنه با قیمتی کمتر از 500 تومان به بازرگانها فروخته میشه ، مخش هنگ کنه ! چون ایرانی اینو یاد نگرفته که در مقاطعی باید به سود کم قانع بود !
کپی برداری چینیها شرکتهای زیادی در سراسر دنیا رو به خاک سیاه نشوند ! شرکتهایی که محصولاتشون در بازار با همون شکل و قیافه ، با قیمتی معادل مثلاً خروس قندی خودمون فروخته میشد و وقتی این شرایط عجیب رو میدیدن ، میفهمیدن که چاره ای جز سر تسلیم فرود آوردن جلوی چشم بادمی های آسیایی ندارند !
چینیها به بهشت نمیرن ، چون فکرها رو میدزدند ! یادمه کلاس سوم دبیرستان یکی از دبیرهامون میگفت چند سال پیش یه هواپیمای جاسوسی رادار گریز و فوق پیشرفته آمریکا در خاک چین سقوط کرده بود . آمریکایی ها با مذاکره هایی که انجام داده بودن قرار شده بود چند روز بعد بیان و لاشهی هواپیماشونو تحویل بگیرن . وقتی اومدن لاشه رو تحویل بگیرن دیدن آقایون چینی لطف کردن و از روی هواپیمای اونها یه دونه خوشکلترش رو واسه خودشون ساختن !!! به همین راحتی !!
همهی این حرفها رو زدم که به این برسم که فرض کن بری تو یه فروشگاه مواد غذایی . تو 360 درجه ی زاویه دیدت رو که نگاه کنی ، احتمالاً یه دونه خوراک چینی هم نمی بینی !! و این یعنی فرصت ، برای آنانکه میاندیشند !
به حمدلله تا الآن ورود چین به صنعت غذا ، خصوصاً در کشورهای اسلامی ، بیشتر از تولید دستگاههای خط تولید محصولات پیشرفت نکرده ؛ چون مردم هیچ کشوری حاضر به بنجل خوری نیستند و باید امیدوار بود که چینیها راهی برای برطرف کردن این مشکلشون پیدا نکنند والا عاقبت تمام مردم دنیا با کرام الکاتبین خواهد بود !!
اگه به این موضوع که ورود چین به صنعت تولید دستگاه های تولیدی مواد غذایی و در نتیجه کاهش هزینهی های تولید در مقطع شروع کار فکر کنید ، مطمئنا ایده ای پیدا خواهید کرد !!
شاد و موفق باشید . تا بعد...
شاید روزی یک تا دو لیوان آب پرتغال پر پکتین و کدری که آنزیم بری سریعی روی اون انجام شده باشه و حالت cloudy داشته باشه ، بتونه تا حدودی حال عمومی رو عوض کنه ؛ مع هذا هیچ تضمینی نیست ! اما توصیه اکید شده که قبل از کلاس عملیات کارگاهی یه نوشیدنی هوش افزا بخورید که خدایی نکرده یه وقت دستتون لای دستگاه جا نمونه ! خلاصه این ترم خیلی باید مواظب بود !

توی کامنت های پست قبلی بحثی مطرح شد که شاید به میان آوردن این موضوع خالی از لطف نباشه :
چند وقت پیش یه مقاله از احمد حلّت خوندم ، خیلی جالب بود و به نوعی حرف حساب میزد . فکر کنم عنوان مقاله این بود : زود شکست بخور و رد شو ! (یا یه چیزی تو همین مایه ها) تو اون مقاله بحث از این بود که اگر در هدفی که داری شکست خوردی ، سریع شکستت رو بپذیر و ازش رد شو ! موندن در محیط شکست و در واقع در گذشته به سر بردن و با خاطرات اون زندگی کردن (و خصوصاً اگر محیطی منفی مثله شکست باشه )، نه تنها ذهن آینده نگر شما رو فلج میکنه ، بلکه زندگی در حال رو هم براتون رنج آور میکنه . موندن توی شکست مساوی هست با از بین بردن منبع زمان ؛ تنها منبعی که بین همه بشر به یکسان توزیع شده ! زمان برای همه به یک نحو در حال گذره . بهترین راه که بشه از این منبع بخوبی استفاده کرد ، زندگی در حال ، امید به آینده و کسب تجربه از گذشته برای رسیدن به اهداف آینده است . این که بخوای توی خاطرات تلخ گذشته زندگی کنی ، حاصلی جز تلخ کردن حال و تار کردن آینده نداره
تو اون مقاله این چیزا رو گفته بود . اما شاید اگر مسئلهی ترس از شکست رو هم واضحتر مطرح میکرد ، خیلی کاملتر میشد . چون حس کردم ممکنه خوندن این مقاله تو بعضی ها ترس از شکست رو کم رنگ کنه یا بهتر بگم ، واسه خودش هدف گزاری کنه و بعدش هم بگه فوقش شکست میخورم و سریع ازش رد میشم ! به نظر من که این در مورد برخی مسائل میتونه خیلی خطرناک باشه ! مثلاً در حیطهی مسائل شخصی . در واقع نباید در ابتدای راه شکست رو ندید گرفت . باید در حد معقول از شکست ترسید ! نه این بشه که اصلاً دیده نشه و آدم در مسیر رسیدن به اهدافش ، همهی پلهای پشت سرش رو خراب کنه و نه اینقدر باشه که ترس و وحشت از شکست در کاری باعث بشه که اون کار هیچ وقت شروع نشه ! خیر الامور اوسطها ؛ در همه چیز میانه روی بهترین و عاقلانه ترین کاره ، حتی در ترس از شکست ! در واقع فکر میکنم بهترین حالت این باشه که با کسب کامل اطلاعات از راهی که قراره توش قدم بزاره و بعد امید و اعتماد به قدرت عظیم هستی شروع بشه و با قدرت به پیش بره ، اما در راهی که طی میکنه ، راههایی رو هم برای شکست در نظر بگیره تا در صورت موفق نشدن بتونه به سرعت شکستش رو بپذیره و از همون مسیرهایی که موقع رفتن در نظر گرفته بود برگرده .
زندگی صحنهی انتخابهاست . انتخابهایی که ممکنه به شکست برسه . اما اگه دقت کنید کسانی که توی شکستهاشون موندن ، هیچ وقت پیشرفت نکردن و اونایی که از شکستهاشون کسب تجربه کردن در مراحل بعدی هم انتخابهای به مراتب موفق تری داشتن .
فکر کنم امروز خیلی طولانی شد . امیدوارم این چند خط بتونه ایدهای برای مدیرت هدف گزاریهای آیندهتون داده باشه .
تا بعد ، شاد باشید ...
امید واژه ایه که به خودی خود کپسول انرژی مثبته ! بدون اون ، واقعاً انسان میتونه مثله یه ربات بشه . یعنی به اولین سیستم پایداری که رسید ، هر روز کار خودشو شروع کنه و تا وقتی که وظیفش هست کارهای روزمره اش رو انجام بده و هر روز تکرار مکررات کنه . در آخر هم دقیقاً مثله یه ربات در اثر استهلاک از کار بیفته و پرونده ی زندگیش بسته شه . به نظر من که واقعاً تصویر وحشناکیه ...
دیروز و امروز که سر هر کدوم از درسها ، یه پیش زمینه هایی از آیندهی شغلی رشته ی ما گفته شد نسبتاً گستره ی وسیعی از امید و ناامیدی به آینده ی شغلی دیده میشد . مثلاً وقتی گفته شد که یک چهارم سرمایه گذاری صنعتی در کشور مربوط به صنایع غذایی هست ، جملهی امیدوار کننده ای بود . اما وقتی گفته شد توی کارخونه ها با کسی تعارف ندارن و از یه تازه وارد توقع بالا دارن و ممکنه به راحتی هر چه تمامتر عذرت رو بخوان ، به شدت ناامید کننده بود . در واقع این جمله یعنی امنیت شغلی صفر !
به نظر من به هیچ عنوان افکار خوبی رو به ما انتقال نمیدن . یعنی از آیندهی ما بعد از فارق التحصیلی از کارشناسی تنها و تنها دو گزینه پیش رومون میزارن . اول اینکه بریم توی یه کارخونه مشغول شیم . دوم هم اینکه واسه ارشد بخونیم . در مورد اولی که جز آیه ی یأس هیچی نشنیدیم . در مورد ادامه تحصیل هم که میگن اگه میخوای درس خوندنت به کارت بیاد نباید تو ارشد بمونی و تا دکترا بری تا مثلاً بتونی استخدام هیئت علمی بشی .
راستش من که تا الآن از صحبت های توی دانشکده و بخش ، بیشتر از این برداشت نکردم . اگر شما گزینه ی دیگه ای هم برداشت کردین به من هم بگین . در صورتی که واقعاً گزینه های دیگه ای هم وجود داره . ما بعد از فارق التحصیلی ، علم صنایع غذایی به اضافه ی یکسری علوم مدیریتی و بازاریابی و فروش رو بدست میاریم که میتونیم از همه ی اونها استفاده کنیم ، نه اینکه جوری از آینده شغلی ما تصویر سازی کنن که فقط متکی به چندتا درس خصوصاً میکروب غذایی باشه . فکر میکنم در این مورد خیلی بیشتر از اینها جای صحبت هست تا بتونیم حداقل گزینه های دیگه ای رو هم برای آینده ی شغلی توی انتخابهامون داشته باشیم . اما اینجا نه جای صحبت تخصصی در این مورده و نه مجالش . شاید همین نوشته مسبب جرقه ای در ذهن کسی شد و گزینه های دیگه ای رو هم برای آینده ی خودش در نظر گرفت ...
شاد باشید ، تا بعد ...
***************
این جمله رو یه جایی دیدم و خوشم اومد . اما نمیدونم از کیه :
ياد گرفته ام که :
1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند.
2. با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند .
3. از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود .
4. تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم
درسهای طبیعت